مقدمه کوتاه - این مطلب در ماه جون نوشته شده، اما با تأخیر منتشر شد. بعد از ١٣ آذر ٨٦ و حتی قبل از آن موضوع اعتراضات رادیکال و دستگیریهای دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاههای ایران و بویژه دانشگاههای تهران برای ماهها در مرکز جلب توجه افکار عمومی وسیع در ایران و مورد توجه وسیح محافل دانشگاهی و حقوق بشری بین المللی قرار گرفت.
این حرکت وسیع اعتراض دانشجویی در بعد اجتماعی و علنی که به یمن و ابتکار دانشجویان چپ و تحت رهبری خردمندانه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب انجام گرفت ، صرفنظر از اشکالات و کم و کاستیها و دستگیریهای که متحمل شد برای اولین بار بعد از سرکوبیهای 30 خرداد 60 چپ را در ابعاد وسیع اجتماعی و بصورت علنی در ایران مطرح کرد.
برجسته ترین خصوصیات این موفقیت در این دوره این بود که برای اولین بار در سطح وسیع و علنی و در بعد اجتماعی و آنهم در محیطی مثل دانشگاهها که همیشه جولانگاه جریانات اسلامی و نیروهای لیبرال بوده است چپ آزادیخواه و برابری طلب با پرچم مستقل و سوسیالیستی خود به میدان می آید و آنرا در سطح وسیع مطرح می کند. این چپ در کشمکش و در نتیجه شکست هژمونی گرایشات راست (اسلامی- لیبرال) در دانشگاهها و جامعه عروج کرد. این حرکت باشکوه برخلاف هجوم کهینه توزانه چپ نماهای دروغین و هجوم وحسیانه سرکوبگران رژیم اسلامی و علی رغم دستگیریها و تحمل شکنجه های دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب کاملاً موفقیت آمیز بود. در یک کلام موفق بود و به چپ جامعه و جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی اعتبارسیاسی و اجتماعی داد. ناله و شیون مخالفان هم از همین است.
باری دیگر این اصل مارکسیستی که احزاب و جریانات را نه بر اساس برنامه و مصوباتشان یا آنچه که خود در باره خودشان چه می گویند، بلکه با عملکردها و سیاستهایشان در جریان عمل واقعی می شناسند در عملکرد جریان آذرین- مقدم و برخی از مسئولین کومه له در برخورد با دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب خود را نشان داد.
"تحلیل و ارزیابی" یا اقدام پلیسی؟ عبور از خط قرمز
نوشته بی نام و نشان وبلاگ "تریبون مارکسیسم" (وضعیت فعلی و گامهای ضروری) که به ناحق اسم "تحلیل و ارزیابی" را روی خود گذاشته، در ادامه اگر پای ایرج آذرین و رضا مقدم به میدان نمی آمد برای هیچ آدم منصف و مخالف رژیم اسلامی شک برانگیز نمی بود که نوسته فوق کار خود وزارت اطلاعات رژیم اسلامی است. اما با روشن شدن قضیه و دفاع آشکار آذرین- مقدم از آن نوشته و تأکید بر همان روش پلیسی کار را به مراتب پیچیده تر و مورد انزجارتر کرد. چرا؟ زیرا اگر نوشته مورد اشاره در همان سطح می ماند بعد از یکی دو روز و با اینکه همگی می فهمیدند که این کار پلیس سیاسی است و کما اینکه قبلا هم از این نوع کارها انجام گرفته بود مسئله خاتمه و نوشته فوق الذکر به بایگانی وزارت اطلاعات سپرده می شد. اما دفاع آشکار آذرین- مقدم بعنوان کسانیکه سالهاست که مخالف رژیم اسلامی اند و خود را "سوسیالیست" می نامند دیگر مسئله را به مراتب پیچیده تر نموده است، بطوریکه این شک و گمان را دامن زده که انتشار نوشته های بی نام و نشان هم کار خود آنهاست تا بدینوسیله در یک اقدام بی سابقه و تنفرانگیز بعد از همکاریهای توده- اکثریت در دهه 60 با رژیم اسلامی، از خط قرمزها در مناسبات آشتی ناپدیر اپوزیسیون انقلابی و رژیم اسلامی عبور کنند.
عبور از خط قرمز و تنفربرانگیز است. زیرا نوشته های وبلاگ "تریبون مارکسیسم" و متعاقباً دفاع آشکار آذرین- مقدم و شرکاء (نوشته بهرام رحمانی از کومه له) در ضدیت با حرکتهای اعتراضی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و همچنین حمله های فرصت طلبانه و غیرسیاسی به حزب رقیب خود (حزب حکمتیست) تماماً بر اطلاعات بازجوهای وزارت اطلاعات رژیم اسلامی متکی است و بر همین اساس فاقد هرگونه اعتبار است. بعنوان کسی که هم خودم و هم خانواده ام مانند میلیونها انسان دیگر قربانی جنایات رژیم اسلامی شدیم از اقدام آذرین- مقدم متنفر شدم. عبور از خط قرمزها در رابطه با رژیم اسلامی برای کسانی مثل من که تجربه جنگ و تلفات جانی و عاطفی فراوان در میدان نبرد داریم تجربه مرگ و زندگی است. صرفاً برخورد عاطفی و اخلاقی نمی کنم یا قصد مجاب کردن هیچ کسی را ندارم. از واقعیاتی تلخ و جنایات رژیمی حرف می زنم که باور کردنش غیرقابل تصور است. بگذار آذرین- مقدم با خواندن این مطلب من را هم جرو "اعوان و انصار" بنامند، اما چه باک! "اعوان و انصار" بودن و اما شرافتمندانه مبارزه کردن میلیونها بار با ارزشتر از کار پلیسی شماست.
نوشته های وبلاگ "تریبون مارکسیسم" در "ارزیابیهایش" به عوامل ذهنی و عینی و سپس به جنبه های فنی و سیاسی در اشتباهات دانشجویان در حرکت اعتراضی 13 آذر 86 اشاره می کند و بطور مستقیم آنها را وابستگان حزب کمونیست کارگری- حکمتیست معرفی و بی شرمانه منابع اطلاعاتیش را اطلاعاتی معرفی می کند که رژیم اسلامی مثل همیشه بوسیله شکنجه از برخی از دانشجویان بدست آورده است. این در حالی است که برای هزارمین بار روشهای گرفتن اعتراف توسط شکنجه از طرف مجامع حقوق بشری بین المللی و دیگر نهادهای خود بورژوازی محکوم و فاقد اعتبار حقوقی تلقی شده اند. اما آقایان "سوسیالیست" ما، از تأیید و حتی مراجعه به آن ابایی ندارند. جالب است که نگارندگان نوشته های پلیسی وبلاگ "تریبون مارکسیسم" و سپس آذرین- مقدم انتظار دارند که دانشجویان دستگیر شده و در انتظار دادگاهی شدن و همچنین حزب حکمتیست که آماج مستقیم این توطئه قرار گرفتند جواب تحلیلی به "ارزیابی و تحلیل" آنها بدهند. درخواستی که بسیار مضحک به نظر می رسد. حزب حکمتیست طی اطلاعیه ای کوتاه تحت نام دریغ از یک جو شرف! به درستی آنرا یک اقدام پلیسی و بدور از هر پرنسیپ و اخلاق در مبارزه سیاسی خوانده است. واقعاً دریغ از یک جو شرف!
حقتقتاً نوشته های وبلاگ "تریبون مارکسیسم" ارزش جواب دادن را ندارند، فقط باید آنرا تقبیح کرد. تقبیح کرد نه بخاطر اختلافات سیاسی و یا حتی بخاطر لحن هیستریک در بحث سیاسی، بلکه بخاطر مسایل امنیتی و پلیسی که برای مخالفین رژیم اسلامی عواقب بدی خواهد داشت. نباید اجازه داد به بهانه اختلافات سیاسی پای رژیم اسلامی را به محیط فعالیت اپوزیسیون انقلابی باز کرد. یکی از دردهای مزمن رژیم اسلامی در طول حیات 30 ساله اش این بوده و هست که هرگز نتوانست در بین اپوزیسیون نفود و یا در خارج کشور فعالیت علنی بکند. تاکنون به دلیل ماهیت سوپر فاشیستی رژیم اسلامی و همچنین هوشیاری اپوزیسیون، اگر هر فرد یا جریانی در اپوزیسیون به دفاع یا سمپاتی از رژیم برخواسته باشد بطور اتوماتیک و بلادرنگ طرد و منزوی شده است. از آنجا که نوشته های وبلاگ "تریبون مارکسیسم" از خط قرمزها عبور کرده و عملا با پلیس سیاسی همکاری کرده، لذا از هیچ گونه اعتبار سیاسی و تحلیلی برخوردار نیست و به نوبه خود وارد جزئیات نوشته ها نمی شوم و آنرا خاتمه یافته تلقی می کنم و در ادامه خیلی خلاصه به مسایلی می پردازم که در نوشته های آذرین- مقدم و بهرام رحمانی مطرح شده اند.
محکوم کردن قربانی و تبرئه جلاد
جالب توجه است که در سراسر نوشته های کینه توزانه آذرین- مقدم در رابطه با دانشجویان دستگیر شده آزادیخواه و برابری طلب و اعتراضات باشکوه دانشجویان هیچ اشاره ای و حتی یک کلمه به جنایات و سرکوبگریهای رژیم اسلامی و شکنجه های اعمال شده بازجوها برای گرفتن اعتراف از دانشجویان نشده، در عوض این دانشجویان مبارز و شکنجه شده اند که مورد بی رحمانه ترین حملات و آنهم مورد اتهامات دروغین رابطه با یک حزب کمونیست و غییرقانونی در ایران قرار گرفته اند. تاکنون در بین انقلابیون رسم بر این بود که جنایات و اقدامات سرکوبگرانه رژیمهای دیکتاتور حاکم علیه مردم و حرکتهای اعتراضی محکوم و افشا می شد، اما در منطق این آقایان این دو جبهه جایشان عوض شده و به بهانه 'ارزیابی" این اعتراض رادیکال دانشجویان است که مورد بی رحمانه ترین حملات و اتهامات دروغین قرار گرفته است. حقیقتاً اینجا باید پرسید که دوستان مردم کیانند؟ سئوال ابداً این نیست که نباید از حرکتها و اعتراضات مردمی و انقلابی مخالف رژیم و ایرادات و کم و کاستیهای آنها انتقاد کرد. برعکس، این اتفاقاً از اصول اولیه و مهم کمونیستهاست که باید با روشنی و صراحت تمام به ایرادات و عملکردهای غلط جنبشهای اعتراضی در خدمت هرچه پربارتر کردن آنها پرداخت، اما بشرطی که اول دوستی خود و در کنار بودن آنها را صادقانه اثبات کرده باشید.
آذرین- مقدم اینبار تنها به صادر کردن چک سفید اکتفا نکردند و مستقیماً در پروژه اقدامات پاپوش دوزی پلیسی وبلاگ "تریبون مارکسیسم" علیه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب شرکت کردند و مسئولیت آنرا به عهده گرفتند. مطالب گوناگون از همین قماش را با نامهای جعلی در سایت رسمی گروهشان درج می کنند و قول داده اند که تا به آخر در کنار این اقدامات ناشریف بیاستند و کوتاه نیایند. رضا می نویسد: 'ما در این جدال خود را در کنار و همدوش این دانشجویان می دانیم.'
می گویند ما چیزی نگفته ایم، دانشجویان دستگیر شده خودشان به همه چیز اعتراف کرده اند یا اینکه حزب حکمتیست خودش گفته که ما نفوذ داریم، یا اینکه این وضعیت پیش آمده نتیجه بحث و عملکرد 'حزب و قدرت سیاسی' است. عجب منطق و استدلالی! منطق و استدلالی که منابعش وزارت اطلاعات و بازجوهای جلاد رژیم اسلامی باشد قبلا تنها نزد حزب توده و اکثریت یافت می شد و اینکه امروز توسط آذرین- مقدم تکرار می شود نوعی تواب شدن داوطلبانه است. این جزو الفبای سیاسی است که هر جریان جدی سیاسی تلاش می کند که در بین مردم و جنبشهای اجتماعی و کانونهای اعتراضی نفوذ پیدا کند. اگر بحث 'حزب و قدرت سیاسی' چنین نتایجی را ببار بیاورد باید خوشحال شد. هر درجه رقابت و حتی دشمنی با حزب و جریان مخالف نباید این عمل زشت و عبور از خط قرمز را توجیه کند. جالب است که در این رابطه جریانات راست میخکوب شدند و هیچی نگفتند، اما این "چپها" بودند که کاسه داغتر از آش شدند.
برای اینکه نیت ناسالم آقایان بیشتر روشن شود از آقای مقدم می پرسم مگر کاوه حیدری، دانشجوی آزادیخواه و برابری طلب دستگیر و زندانی شد و یا اعتراف کرد؟ چرا و به چه حقی شما محل اقامت وی را اسم می برید؟ یا چرا او را وابسته به حزب حکمتیست می دانید؟ او که خودش در این رابطه هیچی نگفته یا ننوشته است. او مقاله می نویسد و شما هم حق دارید نظرات سیاسی او را نقد کنید، نه اینکه محل اقامت او و یا اتهام وابستگی به حزبی را مطرح کنید. آیا این اطلاعات دادن به پلیس نیست؟ شما خودتان بیش از 20 سال در خارج کشور مخفیانه زندگی می کنید و هیچ جای نگفته و ننوشته اید که کجا زندگی می کنید. آیا ما جایزیم که شهر و کشور محل اقامت شما را بنویسیم؟ ما این کار را نمی کنیم برای اینکه پرنسیپ داریم و مسایل شخصی و امنیتی هر فرد را از مسایل سیاسی او جدا می کنیم. این هم یکی دیگر از استدلالهای عجیب آقای مقدم. انگار یک دانشجوی آزادیخواه و برابری طلب نمی تواند سفر کند. مطرح کردن این گونه اطلاعات از طرف این آقایان اشتباه یا ساده برخورد کردن نیست، بلکه اهداف خاصی را تعقیب می کنند که منجر به شکست و طرد خودشان در بین مردم و اپوزیسیون می گردد. رضا مقدم چنین می نویسد: 'کاوه حیدری در نوشته ای با نام "با تکنواز سمفونی مرگ" که بدون تاریخ است و در سایت ایران تریبون درج شده در مورد مباحث اخیر اظهار نظر کرده است. کاوه حیدری از جمله کسانی است که هر چند خود را "دانشجوی آزادی خواه و برابری طلب" معرفی کرده اما فراموش کرده در پرانتز اضافه کند "ساکن لندن". کاوه حیدری که نسبت به اهداف کمپین جاری علیه مقاله "وضعیت فعلی و گام های ضروری" خوب توجیه نبوده خواسته است تا "اندیشمندانه" این نوشته که در واقع جمعبندی بخشی از دانشجویان چپ از فعالیت چند ساله جناح چپ جنبش دانشجویی در ایران است را مورد انتقاد قرار دهد ولی دچار تناقض شده است. وی نوشته است "كسي كه در طول مقاله بارها و بارها هنر بی بديل خود را در دوستي و همسويي بلاشك خود را با وزارت اطلاعات در وارد آوردن اتهامات سنگين امنيتی نشان داده است، واقعا شايسته نقد بحث های اثباتی ماست؟ توصيه های وبلاگ مذكور درباره آنكه دانشجويان چپ در رعايت موازين امنيتی چه ها بايد بكنند و از چه بايد حذر كنند، بيش از آنكه سفيهانه باشد، مشمئز كننده است. كسي كه در روز روشن آدم زنده را تحويل سيستم امنيتی می دهد را بايد با تمام قوا طرد و منزوی كرد. همين نكات كافی است كه ما در كلاس درس مسخره "ترميم و بازسازي چپ" ايشان ثبت نام نكنيم".
کاوه حیدری در لندن و تحت تاثیر حکمتیستهایی که بی اخلاقی را به اوج رسانده اند به بخشی از فعالین دانشجویی در داخل کشور بی مهابا اتهام کثیف "كسی كه در روز روشن آدم زنده را تحويل سيستم امنيتی می دهد" میزند.'
جهت اطلاع آقای مقدم کاوه حیدری از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ایران هستند که چند ماه پیش برای ادامه تحصیل به انگلستان آمده و من وی را برای اولین بار در شب همبستگی با دانشجویان زندانی در لندن که به ابتکار هنرمند آزادیخواه ایرج جنتی عطایی و شرکت هنرمندانی چون داریوش، اسماعیل خویی، شمیم و ... ترتیب داده شده بود و در باره اعتراضات دانشجویی 13 آذر سخنرانی کردند دیدم.
"حزب سیاسی- نظامی"
هدف از مطرح کردن حزب سیاسی- نظامی که در سراسر نوشته نامسئولانه رضا مقدم موج می زند هدف مشکوکی دارد و آنهم قطور کردن پرونده دانشجویان منتظر دادگاهی شده و از این بابت حرکتی زشت، ناپسند و قابل تقبیح است. این در حالی است که آذرین و مقدم هردو نزدیک به یک دهه در حزب کمونیست بودند و حزب کمونیست درگیر یک جنگ تمام عیار با جمهوری اسلامی بود و آقایان مخالفتی نداشتند. از همه عجیب تر اینکه مدتهاست که به کومه له نزدیکند و کومه له بیشتر به یک حزب مسلح مشهور است و اردوگاه نظامی دارد، آنها حرفی از بدی حزب نظامی نزده اند. این تناقض و اپورتونیسم آشکار را چگونه توضیح می دهند؟ گارد آزادی هیچ ربطی به دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ندارد، بلکه پروژه یک حزب کمونیستی و علنی به نام حزب حکمتیست است.
اما چند کلمه در مورد حزب مسلح یا "حزب سیاسی- نظامی". در دنیای معاصر و بویژه در منطقه عجیب و غریب خاورمیانه هر حزب و جریان سیاسی و مارکسیستی رادیکال و خلاف جریانیکه اسلحه و فعالیت نظامی را مردود و یا مثل آذرین- مقدم به باد تمسخر بگیرد یا از سیاست هیچی نفهمیده و یا یک جریان رفرمیست لیبرال تماشاچی چپ نماست. اولی در مورد آذرین- مقدم صدق نمی کند زیرا آنها آدمهای فهمیده ای هستند، اما دومی صدق می کند آنها لیبرال- رفرمیستهای تماشاچی و منتظر تحولات توسط جریانات بورژوایی و یا تحولات تاریخی اند.
ما در دورانی زندگی می کنیم که رابطه و تعریف پوزیسیون و اپوزیسیون کاملاً مخدوش شده است. ما در دورانی زندگی می کنیم که حزب الله ارتش دارد، حماس لشکر دارد، طالبان قشون دارد و پژاک و زحمتکشان و ده ها نیروی دیگر مسلح اند. ما خودمان در کردستان بیش از یک دهه مسلحانه علیه رژیم اسلامی جنگیدیم و حتی از طرف حزب اپوزیسیون (حزب دمکرات کردستان ایران) جنگی طولانی به ما تحمیل شد و خوب می دانیم که اگر مسلح نباشید چگونه حتی توسط اپوزیسیون سرت را زیر آب می کنند. حرفهای آذرین- مقدم در این رابطه بیشتر به یک شوخی شباهت دارد تا یک بحث جدی. البته آنها حق دارند، زیرا آنها قرار نیست هیچ کار جدی ای برای سرنگونی رژیم اسلامی و تغییر وضع موجود انجام دهند، آنها فقط تفسیر می کنند و منتظر "اصلاحات خوب و رشد اقتصادی" از طرف جناحهای "خوبتر" خود بورژوازی اند.
هدف از تشکیل گارد آزادی و البته اگر به شیوه درست از آن استفاده شود، پروژه بسیار مهم و کارسازی است برای خدمت به تقویت و قدرتمند کردن جنبش کارگری و کمونیستی و البته شخصاً با نظر مخالفین در این باره که می گویند این پروژه بر اساس مقوله 'حزب و قدرت سیاسی' اتخاذ شده کاملاً موافقم. حزب سیاسی جدی ای که بخواهد به لولای قدرت در جامعه ای مثل ایران که رژیمش تا دندان مسلح است و فقط با زور و زندان و شکنجه حکومت می کند تبدیل شود نمی تواند بطور جدی از سازماندهی یک نیروی مسلح و حتی عملیات مسلحانه حرف نزند. بویژه در مناطقی چون کردستان و غرب ایران امری است عادی و تجربه شده. گارد آزادی در مقایسه با نقاطی مثل ایرلند شمالی یا انتفاضه فلسطین تجربه جدیدی نیست، اما در کردستان و در مقابل جنبش مسلحانه تاکنونی (پیشمرگایه تی) تجربه کاملاً تازه و راه گشایی است. نیروی که دیگر برای سالهای بسیار طولانی در کوه نیست و اردوگاه ندارد، بلکه در محیط زیست و کار است و عادی زندگی می کند و اسلحه هم دارد. اما به نظر من تمام فلسفه وجودی گارد آزادی اسلحه و جنگ مسلحانه نیست، اگر چه این هم هست، اما گارد آزادی می تواند به محمل و ظرف مناسب تعرضات غییر مسلحانه مردم ناراضی و جوانان خشمگین و عاصی از فشارهای روزمره نیروهای سرکوبگر رژیم اسلامی در اشکال گوناگون مثل سنگ پراکنی بطرف نیروهای سرکوبگر، آتش زدن خودروهای گشتهای نیروهای مزاحم، دفاع دسته جمعی از زنان و دخترانی که بخاطر رعایت نکردن حجاب مورد تعرض قرار می گیرند، برهم زدن بساط ضد انسانی و شنیع اعدام در ملاء عام و غیره و غیره. این روش فعالیت در جوار دیگر فعالیتهای روتین یک حزب سیاسی جدی که می خواهد در جامعه و در سطح وسیع مطرح شود و مدعی قدرت باشد بسیار ضروری است. بنابراین پروژه گارد آزادی که از طرف حزب حکمتیست شروع شده سیاستی کاملاً درست و امیدوارم به شیوه درست پیش برده شود.
منصور حکمت، حزب و قدرت سیاسی، حزب حکمتیست و پرخاشگری به جای نقد سیاسی
آذرین و مقدم در نوشته هایشان که در پستیبانی و تأکید بر اقدامات ناشریف پلیسی وبلاگ "تریبون مارکسیسم" تحت نامهای "روزگار سپری شده چپ کاغذی" و " جابجا شدن مقصر و مدعی،..." از طرفی مظلومانه ادعا می کنند که مورد تهمت و فحاشی قرار گرفته اند و از طرفی دیگر دسته پاچه و هیستریک به منصور حکمت واحزاب کمونیست کارگری حمله می کنند. انگار آقایان "مصونیت دیپلوماتیک یا حق وتو" دارند. من عمیقاً طرفدار و خواهان فرهنگ احترام در بحث سیاسی ام، اما مثل عیسی مسیح هم فکر نمی کنم. شما نیم نگاهی دوباره به نوشته هایتان بیاندازید تا متوجه شوید که چه کسانی فحاشند؟
آذرین- مقدم و شرکاء و کلاً خانواده چپ سنتی با منصور حکمت و مباحث 'حزب و جامعه' و 'حزب و قدرت سیاسی' سر ستیز دارند. نقد و مخالفت امری است عادی و حتی ضروری، اما با کنایه و طنز و پرخاش و شانه بالا انداختن نمی توان به جنگ تئوریها و سیستم فکری و پراتیکی منصور حکمت رفت. منصور حکمت تنها یک شخص نیست، او تبلور آگاهی و اراده و پراتیک جنبش طبقاتی کارگری دوران معاصر برای کسب قدرت سیاسی است. وی با سیستم فکری و پراتیکش چشم و گوش جنبس طبقاتی کارگران، جنبش کمو نیسم کارگری است. او از انقلاب 1357 ایران شروع می کند و لاینقطع و پیوسته تا هنگام مرگش در سال 2002 میلادی با به جا گذاستن خرواری از ادبیات غنی مارکسیستی و کارگری، مارکسیسم واقعی و لنین پراتیک و دخالتگر را از زیر خروارها آوار تفکر و سنن بورژوایی و انواع چپ های غیرکارگری در می آورد و بازسازی می کند. منصور حکمت در مقابل سقوط بلوک شرق و متعاقباً حمله وسیع و همه جانبه بورژوازی جهانی و مژده "کمونیسم مرد" می ایستد و امیدوارانه می گوید تازه کار اصلی ما شروع می شود. او علی رغم فشارهای سنگین سیاسی و ایدولوژیکی ناشی از سقوط بلوک کمونیسم دروغین شرق و با تکیه بر مارکسیسم واقعی و مبارزه طبقاتی در جامعه در کوتاه مدت مژده رشد جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی و سوسیالیزم می دهد که ما این روزها شاهد آنیم. خوشبختانه از منصورحکمت آثار با ارزشی به جای مانده که مراجعه و دسترسی به آنها خیلی آسان است.
یکی دیگر از نقطه قوتهای منصور حکمت قدرت او در سازماندهی و متشکل کردن کارگران و کمونیستها در حزب بود. او حزب را همچون ابزاری برای مبارزه طبقاتی و تغییر مناسبات وارونه کنونی می خواست. احزابی که منصور حکمت در تشکیل آنها نقش کلیدی داشت بزرگترین احزاب چپ در خاورمیانه بودند. برای مثال کوچکترین جریان جدا شده بعد از انشعابات حزب کمونیست کارگری بعد از مرگ منصور حکمت یعنی سازمان مبارزان کمونیست هنوز چندین برابر "سازمان سوسیالیستی" آذرین- مقدم کادر و عضو دارد. کارنامه منصور حکمت روشن و مدون است. هزاران انسان کمونیست و آزادیخواه و مخالف جمهوری اسلامی به منصور حکمت و راه و روش او اعتماد کردند و هم اکنون هم طبق سیاستها و چه باید کردهای وی فعالیت می کنند. اینجا سؤال از آذرین- مقدم این است که این همه آدم "اعوان و انصار" اند؟ آیا این توجیه بدبختیهای خودتان نیست که هنوز بعد از 30 سال فعالیت هنوز دو نفر و اندی هستید؟ آیا از 120 نفری که در جریان کناره گیریهای 1999که از حککا جدا شدند و شما ادعای رهبری آنرا داشتید احدی با شما ماندند؟ آیا این محکی بر عدم حقانیت شما در رفتار سیاسی و عملکردهایتان نیست؟ شما زمانی به نادرست علیه منصور حکمت پروپاگاندا راه انداخته اید که خودش زنده نیست، اما هزاران شاهد عینی که او را می شناختند و همراه او مبارزه می کردند هنوز زنده اند و از او و حقانیتهای سیاسی و پراتیکی و شخصیتی او دفاع می کنند و از همه مهمتر آثار با ارزش منصور حکمت مدون، روشن و قابل دسترسند.
وقتی شما و دیگر چپ های "ارتدکس" به شکل وارونه و با آن مثال همیشگی 5 درصدیتان از مقوله مهم 'حزب و قدرت سیاسی' منصور حکمت حرف می زنید و می نویسید به یاد دوران بحثهای 'چپ و راست' در حزب کمونیست ایران در اردوگاههای کومه له در سال 1368 می افتم. بی شک هم خودتان و هم کسانیکه در آن دوران بودند به یاد دارند که چگونه گرایش راست در مقابل بحثهای کمونیسم کارگری و ارزیابیهای باارزش منصور حکمت از کومه له فقط این جمله "منصور حکمت گفته پیشمرگ رمه است" را به شکل وارونه تبلیغ می کردند. برای اطلاع خوانندگان و فعالین نسل جوانتر که خود شاهد آندوره نبودند منصور حکمت گفته بود 'پیشمرگ کومه له رمه نیست که تا آخر عمرشان در این کوهها باشند'. اینها هم در مقابل بحث جامع و به لحاظ عملی بسیار روشن 'حزب و قدرت سیاسی' که از قدرتگیری و به قدرت رسیدن کمونیستها صحبت می کند، می گویند چگونه با 5 درصد می شود قدرت را گرفت. اول باید صورت مسئله و سؤال را برای این نوع "چپ" روشن کرد. آیا اصلاً موضوع قدرت سیاسی و اینکه بلاخره روزی باید کمونیستها به قدرت برسند برای شما مطرح هست؟ بنظرم نه. اتفاقاً تمام جوهر بحث 'حزب و قدرت سیاسی' منصور حکمت در مقابل نه این نوع 'چپ" است. این بحث مکتوب و در سایتهای انترنیتی قابل دسترس است. اینجا خیلی خلاصه به جوهر بحث حزب و قدرت سیاسی می پردازم.
بحث 'حزب و قدرت سیاسی' هم در ادامه سیستم فکری و عملی پیوسته و ادامه دار منصور حکمت است که علیه نظریه های عافیت طلب و منتظر روند تاریخ اعلان جنگ می دهد و طبقه کارگر و اقشار زحمتکش علی العموم و حزب کمونیستی کارگری بانفوذ و با دسیپلین را نیروی مادی تغییر دنیای وارونه امروز معرفی می کند. او از این اصل اساسی مارکس که 'فلاسفه فقط دنیا را تفسیر می کنند، در حالیکه بحث بر سر تغییر ان است' حرکت می کند و سوسیالیزم را برای همین امروز می خواهد. او منتظر گذشت دورانهای تاریخی و "سوسیالیزم علمی" نمی ماند و با تئوری 'حزب و قدرت سیاسی' لنین پراتیک را به عرصه سیاست جامعه بازمی گرداند. بحث 'حزب و قدرت سیاسی' قبل از اینکه به خود قدرت دولتی بپردازد به قدرت گیری طبقه کارگر و کمونیستها و حزب کمونیستی در جامعه می پردازد و از نظر منصور حکمت این جنبه از اهمیت مهمی برخوردار است و بدون آن صحبت از تصرف قدرت دولتی محال است. اما او به درست تأکیید می کند که این حزب است که قدرت را تصرف می کند. طبقه کارگر یک مقوله کلی است. همانطور طبقه سرمایه دارهم. طبقات از طریق احزاب سیاسی در جامعه نمایندگی می شوند. این احزاب اند که قدرت دولتی را در دست می گیرند و از منافع طبقه ای که نماینده اش هستند پاسداری می کنند. مسئله تصرف قدرت سیاسی و کشمکش طبقات برای اعمال حاکمیت بر جامعه تنها از کانال احزاب سیاسی می گذرد. از نظر مارکسیسم اینطور است. آنارشیستها نه حزب لازم دارند و نه دولت. ظاهراً ایده رادیکالی است، اما به غییر از هرج و مرج به هیچ جای نمی رسد. برای آن دسته که به ظاهر خیلی موافق گرفتن قدرت سیاسی توسط طبقه و نقش حزب را کم می کنند و توضیح هم نمی دهند که چگونه امکان پذیر است انقلاب ایران نمونه خوب و بسیار روشنی است. به جرأت می توان گفت که 80-90 درصد از نیروهای فعال شرکت کننده در انقلاب ایران کارگران و مردم زحمتکش بودند، اما از آنجا که حزب کمونیستی کارگری رزمنده و شفاف خود را نداشتند در نتیجه نهایی به سیاهی لشکر و نردبان به قدرت رسیدن ارتجاعی ترین نیروی ضدانقلاب بورژوا امپریالیستی ایران یعنی جریان اسلام سیاسی خمینی تبدیل شدند. برعکس، 91 سال پیش انقلاب کارگری روسیه را داریم که حزب بلشویک به رهبری لنین مبتکر و سازمانده آن بود. آنها (بلشویکها) که تصمیم گرفتند نقشه انقلاب را تهیه و اجرا کنند و به کاخ زمستانی و مقر حزب کرنسکی حمله کنند و آنرا تصرف کنند انصافاً کمتر از 5 درصد هم بودند. مثال منصور حکمت که بعد از یک بحث جامع در مورد حزب و قدرت سیاسی می گوید اگر بشود با 5 درصد یک رژیم هار را انداخت و شما فقط آن مثال را گرفته اید و به پیراهن عثمان تبدیل کرده اید اشاره به همان تجربه انقلاب بلشویکی است. سؤال اینجاست که اگر شما انقلاب کارگری روسیه و سیاستهای لنین را قبول دارید بحث حزب و قدرت سیاسی عین آن است، اما اگر شما هم مثل سردمداران بلوک "پیروز" غرب و میدیای جهانی بورژوازی اقدام بلشویکها و لنین را کودتا بنامید چیز دیگری است.
بحث 'حزب و قدرت سیاسی' می گوید شرط لازمه تبدیل شدن یک حزب، یک آلترناتیو به اکثریت در یک جامعه، تبدیل شدن به ظرف قدرت، قدرت گیری در سطوح مختلف در بین کارگران و مردم و در نهایت تصرف قدرت سیاسی و دولتی است. می گوید سوسیالیزم محتوم نیست، بستگی به پراتیک کمونیستها، حزب کمونیستی دارد. "کمونیستها و چپ" که بعد از انقلاب بلشویکی تاکنون در حاشیه جامعه لانه خوش کرده و به آن عادت کرده باید پایان دهد و به میدان نبرد در مرکز جامعه برگردد و مدعی در دست گرفتن قدرت دولتی و تغییر بنیادی جامعه به نفع کارگران و آحاد مردم جامعه باشد. ما روشن و واضح از این خط و این سیاستها دفاع می کنیم، لطفا شما هم روشن و واضح از سیاستهای خودتان حرف بزنید و یا این را نقد کنید، پرخاش گری نکنید.
در مورد حزب حکمتیست بگویم که شخصاً هیچ رابطه تشکیلاتی با این حزب ندارم. اما باورهای مشترک سیاسی زیادی با آن دارم. همچنین این حزب به خاطر سیاستها و عملکردهای انقلابی و جدی اش علیه رژیم اسلامی و در دفاع از منافع کارگران و مردم تحت ستم و گام برداشتن در راستای تبدیل شدن به یک حزب سیاسی جدی سمپاتی من را به خود جلب کرده است. اما از آنجا که به دفاع از این حزب برمی گردد خودشان صدها کادر و فعال توانا و باتجربه دارند که از خودشان دفاع کنند. حساسیت من در این مورد این است که جریان آذرین- مقدم و شرکاء به شیوه کاملاً ناسالم و اپورتونیستی و گذشتن از خط قرمز و نوعی همکاری با پلیس سیاسی رژیم اسلامی در تلاش است تا به این روش بر جریان مخالف خود فشار بیاورد و اما عواقب خطرناکی برای کل اپوزیسیون و جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی دارد. به لحاظ پرنسیپی اگر این برخورد پلیسی با جریانی همچون مجاهدین و یا سلطنت طلبان که من عمیقاً مخالف آنها هستم می شد کماکان محکوم می کردم. نباید تحت هیچ بهانه ای اجازه داد که تجربه وحشتناک توده- اکثریت در برخورد به اپوزیسون تکرار شود. صرفنظر از هر اختلاف سیاسی و عقیدتی این یک وظیفه سرافتمندانه و وجدان انسانی است.
موضع کومه له و بهرام رحمانی
حقیقتاً بخش عمده حساسیت من در برخورد به جریان آذرین- مقدم در اقدام اخیرشان نه خودشان به عنوان یک جریان، زیرا اصلاً جریان مهم و مطرحی در دنیای سیاست نیستند، بلکه بیشتر بخاطر این است که آنها خود را به کومه له آویزان کرده و از کومه له برای مقاصد خویش استفاده می کنند. علی رغم هر اختلاف سیاسی ای که با کومه له دارم، کومه له را یک جریان سیاسی با پرنسیپ و خوشنام و مطرح در کردستان ایران می دانم. از اینکه در اوایل نوشته بی نام و نشان وبلاگ "تریبون مارکسیسم" در سایت رسمی کومه له درج گردید تعجب من و خیلیهای دیگر را که عمری با کومه له بودیم و کومه له را خوب می شناختیم برانگیخت. زیرا کومه له علی رغم مواضع درست یا نادرست در سیاست، از آنجا که از همان روز استقرار رژیم اسلامی قاطعانه علیه آن ایستاد و جنگ مسلحانه طولانی مدت را علیه آن سازمان داد، یکی از مهمترین و قاطع ترین نیروهای سیاسی در ایران بود که علیه همکاریهای اطلاعاتی جریان توده- اکثریت با رژیم اسلامی و در دفاع از انقلاب و سالم نگه داشتن فضای سیاسی در محیط اپوزیسیون قاطعانه مبارزه می کرد. اما اقدام اخیر کومه له یا یک اشتباه تصادفی بوده یا یک عقب گرد از پرنسیپهای تاریخاً موجودش. امیدوارم اولی باشد. اما حتی اگر اولی هم باشد قابل توجیه نیست، زیرا کومه له بعنوان یک تشکیلات هیچ توضیح رسمی در باره اقدام اخیرش نداده است.
از طرفی دیگر بهرام رحمانی یکی از اعضای رهبری حزب کمونیست و کومه له در جواب مقاله اعتراض آمیز رحمان حسین زاده از اعضای رهبری حزب حکمتیست در باره رفتار کومه له در مورد اقدامات پلیسی وبلاگ "تریبون مارکسیسم"، طی مقاله ای به لحاظ ادبی بسیار زمخت و پرخاشگرانه و شدیداً متناقض به جای توضیح اصولی در باره رفتار سازمانشان به موضوع فوق الذکر، آسمان و ریسمان را به هم می بافد و وارد مسایلی می شود که اصلا ربطی به موضوع ندارد، تا بدینوسیله از توضیح اقدام شوک آور اخیر کومه له سرباز زند. او شخصاً اقدام وبلاگ "تریبون مارکسیسم" و آذرین- مقدم را محکوم می کند و اما با مقولاتی چون " افتضاح سیاسی حکمتیست ها در جنبش دانشجویی" با زبانی دیگر همان اتهامات پلیسی را تکرار می کند. بهرام در نوشته پر تناقضش از یک طرف از حرص حسادت می نویسد: 'از سوی دیگر در این مطلب، جایگاهی به حزب حکمتیست ها و نقش آن در جنبش دانشجویی داده شده است که با قد و قامت این حزب خوانایی ندارد.' و از طرفی دیگر می نویسد: 'اما واقعیت این است که حکمتیست ها در جنبش دانشجویی خرابکاری کرده اند؛ افتضاح سیاسی به بار آورده اند و به منجلاب سیاسی سقوط کرده اند. این حزب که تمام تار و پود آن را از آغاز تاسیس اش تاکنون بحران و جنجال فراگرفته است تصور می کند اگر جار و جنجال و هیاهوی هیستریک راه بیاندازد افتضاح سیاسی اش در جنبش دانشجویی پرده پوشی می شود. این افتضاح سیاسی به حدی آشکار است که به هیچ وجه قابل پرده پوشی نیست.' او حتی توضیح نمی دهد چرا و چگونه و اما ناجالبتر وی ضمن اینکه اقدام پلیسی وبلاگ "تریبون مارکسیسم" را محکوم می کند، اما در عوض نوشته این وبلاگ را 'تحلیل" می داند و نقل قول طولانی ای که تمام جوهر اتهامات پاپوش دوزانه آنها علیه دانشجویان دستگیر شده است را در نوشته خودش نقل قول می کند تا به اصطلاح پشتوانه ای برای مقوله خودش بسازد. در اینجا وی خواسته یا ناخواسته همان منابع اطلاعاتی که با شکنجه داده شده را مبنا قرار می دهد. من اینجا شرمم می گیرد که آن نقل قول را بیاورم، اما علاقمندان می توانند به نوشته بهرام رحمانی " افتضاح سیاسی حکمتیست ها در جنبش دانشجویی" بند 1- مراجعه کنند. از بهرام می پرسم که این تناقضات را چگونه توضیح می دهید؟
این روشن است که علی رغم اینکه بهرام عضو رهبری حزب کمونیست و کومه له است، اما نوشته وی الزاماً نظر رسمی کومه له نیست و نظر شخصی او میباشد، اما ما منتظر توضیح و موضع رهبری کومه له در مورد اقدام پلیسی وبلاگ "تریبون مارکسیسم" و جریان آذرین- مقدم علیه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و همچنین منعکس کردن آن مطلب در سایتهای رسمی کومه له برای چند روز و سپس برداشتن بی سرو صدای آن از طرف کومه له انجام گرفت بودیم. این انتظار درست و بجای است، زیرا همانطور که قبلا اشاره کردم از کومه له بخاطر پیشینه سالمش چنین انتظاری می رفت و هنوز هم می رود.
در پایان این بخش می خواهم چند کلمه ای در باره رابطه کومه له با جریان آذرین- مقدم بنویسم. از اینکه هر فرد و جریان سیاسی که بخواهد با هر جریان و فرد دیگری همکاری و مناسبات داشته باشد امری است انتخابی و عادی. اما در این مورد کاملاً غییر عادی است، زیرا این دو جریان از زمین تا آسمان با هم فرق دارند. کومه له جریانی است که برای سرنگونی رژیم اسلامی مبارزه می کند، نیروی مسلح دارد، یک حزب سیاسی است، با جریاناتی مثل حزب توده و اکثریت و روشهای آنها مرزبندی دارد، معتقد به بورژوازی خوب و بد نیست، و بلاخره یک جریان انقلابی است. اما جریان آذرین مقدم هیچ کدام از اینها را ندارد، در کومه له لانه کرده تا از درون آنرا از آن خصوصیات رادیکال و انقلابی تهی کند.
من ضمن اینکه با کومه له مخالفت سیاسی دارم، اما کومه له را دوست دارم و آرزو می کنم که کومه له بیش از پیش بر خصوصیات انقلابی و رادیکالش تکیه کند، زیرا این را به نفع تقویت جبهه آزادیخواهی و برابری طلبی و سوسیالیزم می دانم. اما متأسفانه شواهد عینی تاکنونی نشان داده که کومه له در این رابطه ضعیف عمل می کند و مثل خانه بابا بزرگی می ماند که هر از چند گاهی گرایش و جریانی به آن سر می زند و سهمی از آنرا برای خود می برد. گویا اینبار جریان آذرین- مقدم برای کومه له خاصیت تئوریک دارد، تئوریی که فقط شکست، نفرت از هرگونه رادیکالیزم انقلابیگری، و پاسیفیسم و سازش با بورژوازی را فرموله می کند عاقبت کومه له را تیره و تار می کند. باید از این مصیبت دوری کرد و جلو آن ایستاد.
اعتراضات دانشجوی و آینده جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی در ایران
همانطور که رهبران و اکتویستهای دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب طی سلسله مقالاتی که در سایت رسمی خودشان 'خبرنامه آزادی و برابری' منتشر کرده اند، به درستی از سیر رویدادها و تاریخ 5 ساله کشمکشهای نظری و پراتیکی جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی در دانشگاههای ایران نوشته اند و تاکیید کرده اند که حرکتهای اعتراضی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب و عروج این جنبش در بعد اجتماعی و علنی صارق العاده و یک شبه نبوده، بلکه در نتیجه شکست آلترناتیوهای اسلامی و راست لیبرال که به غییر از سازش با حاکمیت و سرخوردگی برای دانشجویان چیز دیگری در بر نداشته و همچنین و از همه مهمتر فعالیتهای شبانه روزی سیاسی و پراتیکی جدی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ممکن شده است. سیاستهای ناظر بر این جنبش شفاف و روشن است. این حرکت در سطح علنی و اجتماعی فعالیت می کند. جنبشی خود جوش و به لحاظ تشکیلاتی مستقل است، اما طبیعتاً به لحاظ فکری و سیاسی و سنت مبارزاتی بی تأثیر از ایده ها و تئوریهای راهگشای عمومی تر کارگری و مارکسیستی در سطح جامعه نیست.
منتقدین بهانه گیر جدا از وارد کردن اتهامات خطرناک ایراد می گیرند که آنها، یعنی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در برپایی اعتراضات 13 آذر عجله کردند و توازن قوا را در نظر نگرفتند و در بهترین حالت می گویند نباید هیچ اقدامی می کردند و در خانه می نشستند. در جواب این دسته از ایرادات می گویم اولاً: این حرکت اعتراضی یک قیام نبود تا بدون در نظر گرفتن توازن قوا و نیروی کافی شکشت خورده و همه چیز تمام شده باشد، بلکه یک حرکت اعتراضی علنی بود که در جامعه و بویژه از طرف جنبش کارگری و دانشگاهها مدتها پیش شروع شده و در جریان است. این اعتراضات باید همیشه وجود داشته باشد. اتفاقاً یکی از شرایط تغییر توازن قوا در بین مردم و رژیم و به نفع مردم وجود و برپایی اعتراضات رادیکال و هدفمند است. از آنجا که خفقان و دیکتاتوری بر جامعه حاکم است امکان حمله و دستگیری معترضین و حتی مسالمت آمیزترین نوع آن همیشه وجود دارد. قانون جنگ هم همینطور است، اگر همیشه از تلفات بترسید جنگ را پیشاپیش باخته اید. دوماً: این تشکیلات دانشجویی یک سازمان مخفی زیرزمینی نیست که بصورت خانه های تیمی فعالیت کند، بلکه یک جریان اجتماعی و علنی کار و برخوردار از هویتهای واقعی و دارای رهبران و شخصیتهای محبوب در بین دانشجویان است. در 5-6 سال گذشته ما شاهد طیف وسیعی از نویسندگان و وبلاگ نویسان و اکتویستهای پرشور و انرژی در نسل جوان هستیم که در جامعه و بویژه در دانشگاهها فعال بوده و امروز مردم آنها را می شناسند و دقیقاً همین نوع فعالیت باعث شده که آنها سریع رشد کنند.
قبلاً گاه پراکنده و گاه منسجم در دانشگاهها اعتراض و نارضایتی وجود داشت و جمعیت زیادی هم در آن شرکت می کردند، اما پرچم و رهبری آن همیشه در دست جریانات اسلامی پرو رژیم و یا جریان راست لیبرال پرو غرب بود. مانند همه تجربه های تاکنونی دانشجویان آزادیخواه و شرافتمندی که واقعا علیه دیکتاتوری و برای آزادی و برابری مبارزه می کردند عملاً به سیاهی لشکر جریانات ارتجاعی تبدیل می شدند، زیرا همیشه در سایه آن نیروهای که پرچم و رهبری را در دست داشتند گم می شدند. البته ناگفته نماند که آن نیروهای که پرچم و رهبری را در دست داستند در میدان بودند و برایش کار و فعالیت علنی کرده بودند و حتی به استقبال دستگیری و زندان و مرگ هم رفته بودند. دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب هم می بایست چنین کاری را می کردند و بلاخره با صف مستقل پرچم آزادیخواهی و برابری طلبی را بلند کردند و مطرح شدند. دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب بخشی از جنبش عمومی تر برابری طلبی و سوسیالیستی در ایرانند که جنبش کارگری و طبقه کارگر پرچمدار و رهبر آن است. یکی از خصوصیات برجسته و امیدوار کننده حرکتهای اخیر در میان دانشجویان تأکید بر همبستگی و اتحاد مبارزاتی با جنبش کارگری است. علی رغم دستگیریها و فشارهای دوره اخیر جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی در فرهنگ عمومی در ایران قدمها جلو رفته است. باید این قدمها را جلوتر برد.
بعدازتحریر:
نوشته های در همین باب از طرف دوستان قدیمی ام علی خدری، صدیق اسماعیلی و ع.الف (شاهو آرمانی- اسم مستعار) که در سایت خانه کارگر آزاد منتشر شده است را خواندم. ادبیات و تأکییدها عین مطالب آذرین- مقدم و دفاعشان از همان اقدام پلیسی وبلاگ "تریبون مارکسیسم" است. آیا میشود با آقایان آذرین- مقدم مقابله به مثل کرد و گفت که این سه نفر اعوان و انصار شمایند؟ نه به هیچ وجه. زیرا نه تنها به لحاظ سیاسی، بلکه به لحاظ انسانی هم درست نیست. اینها انسانهای بالغی اند که حق انتخاب دارند. هیج نصیحت و توصیه ای هم جایز نیست. آنها خود انتخاب کرده اند. اما بعنوان کسی که دوستی و رابطه خانوادگی طولانی مدتی با این دوستان دارم از انتخابشان در سقوط به عمق دره جداً متأسف شدم.
raoufafsa@yahoo.com<span lang="AR