بررسی تحلیلی جنبش حق راى زنان
June 14, 2008
08:38 PM
اعظم کم گويان
انقلاب صنعتى و ظهور و رشد سرمايهدارى، تحولات اقتصادى و انقلابات بورژوايى در قرون هفده و هجده و از جمله جنگ داخلى در انگليس و انقلاب فرانسه در ١٧٨٩، مساله حقوق شهروندى مردان را مطرح و طى قرن نوزدهم متحقق کرد. در اواخر قرن نوزدهم سرمايهدارى رشد و گسترش فزايندهاى يافت. معادن ذوب فلز و صنايع سنگين در اروپا به صنايع اصلى تبديل شدند. سفر با راهآهن و استفاده از قطار امرى عادى شد. همزمان با رشد صنعت، بانکها و موسسات مالى هم رشد کردند. بازار سهام و رشد پيچيده بورس و مديريت بازرگانى در همين زمان ظهور کرد. سرمايه صنعتى در انگلستان، فرانسه و آمريکا در حال رشد و توسعه بود و نظام دمکراسى پارلمانى مبتنى بر حق راى شهروندان را بعنوان روبناى سياسى خود مستقر ميکرد. سرمايهدارى با رشد و گسترش بيشتر خود به حضور زنان در جامعه و کار آنان نياز پيدا ميکرد. به اين ترتيب با کارمزدى زنان در کارخانهها، چشمانداز استقلال اقتصادى از همسر و بيرونآمدن آنها از فضاى تنگ خانواده گشوده شد. اين وضعيت در عينحال موقعيت تاکنون سنتى و زيردست زنان را که طبيعى و مفروض بود، مورد تغيير قرار داد. با آغاز قرن بيستم جمعيت زنان کارگر افزايش يافت. سرمايهدارى و ليبراليسم در اين دوره بتدريج با موانع ورود زنان به بازارکار و دستيابى آنان به حقوق شهروندى روبرو ميشدند.
مساله حق راى و حق مالکيت زنان طى اين دوره از جانب گرايش ليبرال فمينيسم که خواهان کسب حقوق فردى زنان بود، طرح شد. "مرى والستون کرافت"، اليزابت کيدى استنتون" و "جان استوارت ميل" از نظريه پردازان ليبرال معتقد بودند که زنان مانند مردان، افرادى داراى تعقل و اختيار فردى هستند و از اين رو بايد داراى حقوق سياسى برابر با مردان باشند. آنها ضمن اعتقاد به برابرى حقوقى و سياسى زنان با مردان، با تاکيد بر تفاوتهاى طبيعى بين زن و مرد معتقد بودند که زنان نگهبان اخلاقيات زاهدانه جنسى و حاملين ارزشهاى سنتى و اخلاقى جامعه هستند. "اليزابت کيدى استنتون" از فعالين جنبش تزکيه و تهذيب اخلاقى در آمريکا بود که براى حفاظت قانونى از زنان در مقابل شوهرانى که با استعمال الکل، زنان خود را تحت آزار و فشار قرار ميدادند، تلاش ميکرد. اين خواست بعدها ابعاد ديگرى پيدا کرد و به جنبشى براى حق طلاق، حق سرپرستى فرزندان، و دستيابى زنان به تحصيل و استقلال اقتصادى تبديل گرديد. اين جنبش همچنين تحت تاثير جنبش ضدبردگى بود و موقعيت بردهوار زن در خانه که تحت تملک شوهرش بود را با موقعيت بردگان سياهپوست يکى ميدانست و ابعاد ليبراليستى، جمهوريخواهانه و اخلاقى داشت.
جنبش حقوق برابر زنان براى رفع موانع قانونى و سنتى بر سر راه ورود زنان به بازارکار، کسب آزاديهاى فردى از جمله آزادى رقابت با مردان در اشتغال، دستيابى به آموزش و کسب تخصص و حفظ مالکيت زنان پس از ازدواج، مبارزه ميکرد. تا اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم بسيارى از حقوق قانونى زنان در آمريکا و انگلستان متحقق شد. تحصيل براى زنان و دختران و اشتغال در مشاغلى مانند معلمى و کارهاى ادارى امکانپذير شد. هر چند که مضمون اين تحصيل و آموزش، تربيت زنان بعنوان مادران آينده و آموزش خانهدارى و مسايلى از اين قبيل بود. از اين پس زنى که ازدواج مى کرد از نظر قانونى ميتوانست مالکيت خود را حفظ کند و صاحب درآمد خود باقى بماند، از حق سرپرستى از کودکان خود برخوردار باشد و تا حدودى در مقابل آزار فيزيکى از جانب شوهرش مصونيت قانونى داشته باشد. علاوه براينها سن قانونى ازدواج براى دختران در انگليس ١٦ و در آمريکا ١٨ سال تعيين شد، و طبق قانون کنترل امراض مقاربتى، از طريق آزمايش و معالجه پزشکى و تعيين دوره هاى درمان، محدوديتهايى بر رابطه جنسى مردان مبتلا به اين بيمارى با زنان اعمال گرديد.
نيروى محرکه جنبش حق راى زنان اساسا زنان طبقه متوسط بودند که خانوادههايشان از ثروت متوسطى در زميندارى، تجارت و صنعت و حرفههاى ديگر برخوردار بودند. اين زنان که عمدتا بر درآمد پدران و همسرانشان متکى بودند، وسيعا به جنبش حق راى در اروپا و آمريکا کشيده شدند. بخشى از جنبش حق راى از سوسياليستها، چارتيستها و جريانات راديکال و ميليتانت بودند، اما بستر و جريان اصلى جنبش حق راى زنان در چهارچوب ارزشهاى ليبرالى و مذهبى قرار داشت و طرفدار حق راى مردان و زنان صاحب مالکيت و مخالف حق راى براى مردان سياهپوست و کارگر بود. اين جريان تمايلات راسيستى داشت و به سياهپوستان، زنان و مردان کارگر و سوسياليستها خصومت مى ورزيد.
جنبش حق راى در انگلستان در انگلستان فعاليت براى حق راى زنان که از ابتداى قرن نوزدهم آغاز شد و در نيمه دوم اين قرن شتاب و سرعت بيشترى گرفت، در اوايل قرن بيستم به اوج خود رسيد. فعاليت زنان براى حق راى زمانى شروع شد که هنوز بسيارى از مردان (مردان بدون مالکيت و مردان سياه پوست) از اين حق برخوردار نبودند. در انگلستان در نيمه دوم قرن نوزده تشکلهايى به نام "کميته هاى حق راى زنان" ايجاد شد. گرچه بخشهايى از اين جنبش، حق راى زنان براساس مالکيت را پشت کردن به زنان کارگر و ناديده گرفتن حق راى آنها و از اين رو غير قابل قبول ميدانستند، اما بسيارى از زنان اقشار متوسط بدليل حفظ مالکيت و ارزشهاى محافظه کارانه بورژوايى در مقابل "توده هاى بى سرو پا" و "بيسواد و جاهل" از آن سرسختانه دفاع ميکردند.
تا آخر قرن نوزدهم، مردان کارگر به حق راى دست يافتند و اين موجب شد که جنبش حق راى براى زنان، در موقعيت مساعدترى قرار بگيرد و حق راى زنان کارگر بعنوان اهرمى در تقويت کل جنبش کارگرى محسوب شود. با اينحال هنوز خواست زنان بورژوا حول راى براى زنان ممتاز و اشراف (Ladies' Vote) و محدود کردن حق راى به صاحبان مالکيت و زنان بورژوا بود. "اتحاديه سياسى و اجتماعى زنان" WSPU که توسط اميلين پانکرست و دخترانش ايجاد شد، در ابتدا بعنوان يک سازمان دمکراتيک و طرفدار کارگران در شمال غربى انگلستان آغاز به کار کرد. اين سازمان پس از مدتى بسرعت حمايت کارگران از خود را در خدمت گرايشات و افراد ثروتمند و متنفذ بورژوا در جنبش حق راى قرار داد و بزودى به جريانى بوروکراتيک و مستبد تبديل شد. WSPU تلاش ميکرد با ترساندن حزب محافظه کار انگلستان از چپ و راديکال شدن جنبش حق راى زنان و برهم خوردن نظام حاکم، اين حزب را به دفاع از حق راى زنان بکشاند.
در جنبش حق راى در انگلستان دو ترم غالبا بجاى يکديگر بکار گرفته ميشوند يا با هم يکى گرفته ميشوند. "سافرجيستز" به زنانى اطلاق مى شد که در چهارچوب قانون براى حق راى تلاش ميکردند. در مقابل، سافرجتز در فعاليتهايشان روشهاى ميليتانت و غيرقانونى را بکار ميبردند. هر دو کمپين در "اتحاديه سياسى و اجتماعى زنان" WSPU حضور داشتند. سافرجيستها طبق قواعد بازى و مطابق رفتار متعارف و مناسب حال زنان "متشخص" عمل ميکردند. در حاليکه سافرجتز به مارشهاى اعتراضى دست ميزدند، تظاهرات ميکردند، به ساختمان پارلمان انگلستان هجوم برده و شيشه هاى آن را مى شکستند، دستگير و زندانى ميشدند، اعتصاب غذا ميکردند و در واقع خصوصيات و نقشهاى سنتى پذيرفته شده براى زنان را زير پا ميگذاشتند. جسارت سافرجتز در رويارويى با خطرات ناشى از اعتصاب غذا و خوراندن اجبارى غذا به آنها (بيش از هزار نفر) به همه نشان ميداد که زنان خواهان حق راى، موجوداتى ضعيف و مطيع و زير دست نيستند.
زير پا گذاشتن ديدگاههاى سنتى توسط سافرجتز در دوره کوتاهى قبل از شروع جنگ جهانى اول اوج گرفت. در اين مقطع زنان فعاليت ميليتانتى را با شکستن شيشه ها، بستن خود با زنجير به ستونهاى ساختمانهاى دولتى، بالا رفتن از پشت بام اين ساختمانها و برافراشتن پرچم خود بر سر در آنها آغاز کردند و تصوير سنتى از زن بعنوان يک موجود منفعل و مطيع را در هم شکستند. اين ميليتانسى با اين وسعت گرچه در کشورهاى ديگر ديده نشد اما توجه وسيع افکار عمومى در جهان را به خود جلب کرد. مواردى از اين نوع اقدامات در آلمان، مجارستان و فرانسه اتفاق افتاد. در آمريکا سازمانهاى عمده طرفدار حق راى زنان، قانونى عمل ميکردند. اين فقط "حزب زنان" از احزاب کوچک بود که به تقابلهاى عامدانه اى با پليس دست زد و اين اعمال منجر به دستگيرى و اعتصاب غذاى فعالين آن شد.
جنبش حق راى در آمريکاسابقه جنبش برابرى حقوقى زنان در آمريکا به صد و پنجاه سال قبل باز ميگردد. در سالهاى ١٨٩٠ اولين کمپين سازمانيافته براى حفظ حق مالکيت زنانى که ازدواج ميکنند آغاز شد. هدف اصلى جنبش زنان طبقه متوسط با آرا و افکار ليبرالى، کسب برابرى قانونى بين زن و مرد بود. ليبرال فمينيستهاى اوليه در آمريکا مجموعهاى از حقوق قانونى نظير حق مالکيت، حق اشتغال، دستيابى به آموزش و تحصيل، حق سرپرستى فرزندان و حق طلاق را مطرح ميکردند. سپس از جنگ داخلى آمريکا تا سال ١٩٢٠، اين جنبش معطوف به يک موضوع منفرد يعنى حق راى زنان شد.
در جنبش حق راى زنان خصومت با مردان، با يک دشمنى عمومى نسبت به طبقه کارگر همراه بود و اين مساله اذهان زنان و مردان کارگر را نسبت به واقعيتهاى جنبش حق راى روشنتر کرد. اين تمايل که در آمريکا بسيار قوى تر و رشد يافته تر بود، حول مالکيت بعنوان مبناى دادن راى به زنان متمرکز شد. با وجود اينکه اين جنبش از درون مبارزات عليه برده دارى ظهور کرد، اما حتى رهبران آن تمايلات راسيستى و ضد سياهپوستان داشتند. در آمريکا جنبش حق راى اساسا و از آغاز تا پايان جنبش زنان سفيد پوست اقشار ميانى و بالاى جامعه براى کسب حق راى و شرکت در امور جامعه اى بود که نابرابريهاى ذاتى و طبقاتى آن براى اين زنان کاملا مشروع و پذيرفته شده بود. کمپين براى حق راى پس از اينکه به يک جنبش وسيع اجتماعى تبديل شد، حمايت زنان محافظه کار و اليت بورژوازى را هم به خود جلب کرد.
در آمريکا در اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست جمعيت سراسرى حق راى زنان NAWS ايجاد شد. رهبران آن از جمله آنا هوارد شاو و کارى چاپمن کات بودند. اين سازمان براى گرفتن حق راى ايالت به ايالت کمپين ميکرد. تا سال ١٩١٠ فقط در ايالتهاى يوتا، وايومينگ، آيداهو و کلرادو حق راى کامل زنان کسب شد. فعالين اين سازمان از فيلم، تبليغات راديو و تلويزيونى و آگهى در روزنامه ها، جلسات وسيع عمومى، تئاتر، جلسات اتحاديه هاى کارگرى، مجامع عمومى، کلاسهاى سواد آموزى بزرگسالان و نظاير آن استفاده ميکردند. رهبرى NAWSA براى جلب حمايت اعضاى سفيد پوست خود در ايالتهاى جنوبى، تلاش زنان سياهپوست خواهان حق راى را ناديده گرفت و حمايت و همبستگى آنان را رد کرد. از سال ١٩٠٣ خواست "راى هوشمندانه"Educated Vote در جنبش حق راى زنان در آمريکا غالب شد. اين گرايش خواهان حق راى براى زنان (بجز زنان سياه پوست و مهاجر) و عدم حق راى براى مردان کارگر و سياه پوست بود. هر چند برخى از گروههاى زنان کوشيدند زنان مهاجر و سياهپوست و کارگران زن را به اين جنبش جذب کنند اما اين تمايل حاکم بر جنبش حق راى زنان در آمريکا نبود.
سوسياليستها و کمپين حق راى زنانسوسياليستها نه اين مواضع راسيستى و محافظه کارانه را پذيرفتند و نه حق راى را هدفى در خود ميديدند. براى آنها حق راى نه هدفى در خود و وسيله اى براى جذب زنان در سيستم حاکم، بلکه يکى از ابزارهاى تحول انقلابى در جامعه سرمايه دارى محسوب ميشد. در انگلستان رهبرى "اتحاديه سياسى و اجتماعى زنان" مانع شرکت زنان کارگر در جنبش حق راى بود. در مقابل، سيلويا پانکرست از رهبران سوسياليست جنبش حق راى، مخالف خط مشى رهبرى اين سازمان بود و فعاليتش را در طبقه کارگر و زنان شرق لندن متمرکز کرد. او همکارى نزديکى با رهبران جنبش کارگرى داشت و حق راى زنان را بخشى از يک جنبش وسيعتر براى تحول انقلابى و اجتماعى در انگلستان ميديد. در کشورهاى ديگر اروپايى نيز جنبش حق راى زنان توسط جنبش رو به عروج سوسياليستى رهبرى ميشد که يک جنبش توده اى وسيع بود و بويژه در آلمان در حزب سوسيال دمکرات کارگرى بر اساس نگرش و آرمان مارکسيستى، حقوق سياسى زنان را سلاحى در مبارزه انقلابى ميديد. اين جنبش در نقطه مقابل جنبش بورژوايى حق راى، ضمن درک اهميت حق راى سياسى براى زنان، تغيير اساسى در موقعيت زنان را در گرو زير و رو شدن نظام کاپيتاليستى حاکم ميديد.
جنگ جهانى اول و جنبش حق راى با آغاز جنگ جهانى اول، جنبش حق راى زنان بشدت تحت تاثير اهداف و سياستهاى امپرياليستى ناظر بر اين جنگ قرار گرفت. بخشهاى ليبرال و محافظه کار اين جنبش از جمله بدنه اصلى "اتحاديه سياسى و اجتماعى زنان" فعاليت براى حق راى را کنار گذاشته و به طرفداران سرسخت جنگ و حمايت از دولت انگلستان تبديل شدند. سوسياليستها در اين دوره به مخالفت با جنگ و فعاليت براى توقف آن پرداختند. سوسياليستها در سالهاى جنگ در عين فعاليت عليه جنگ و افشاى اهداف آن، تلاش براى کسب حق راى زنان را ادامه دادند. در اين سالها، اين ميليتاريسم بود و نه آنتى ميليتاريسم، و اين ناسيوناليسم بود و نه انترناسيوناليسم که بر تفکر و فعاليت بسيارى از زنان فعال در جنبش حق راى زنان حکم ميراند. بسيارى از آنها ضمن دفاع سرسختانه از سياست و شرکت دولتهاى حاکم در جنگ، داوطلبانه بعنوان پرستار، راننده آمبولانس و کارهاى خدماتى در پيشبرد جنگ خدمت کردند.
تصويب حق راى زنان با پايان جنگ جهانى اول دولتهاى غربى حق راى زنان را طى سالهاى ١٩١٨ و ١٩١٩ تصويب کردند. بدون شک دفاع قاطع انقلاب اکتبر و دولت شوراها از حقوق زنان و به رسميت شناختن وسيعترين حقوق و آزاديهاى سياسى آنان در روسيه در سال ١٩١٧ و انعکاس اين آزاديخواهى در سطح جهان، نقش مهمى در اين عجله و شتاب دولتهاى بورژوايى غرب در تصويب حق راى زنان داشت. زنان در انگلستان، آلمان، سوئد، هلند، اتريش و لوگزامبورک در ١٩١٨ و ١٩١٩ حق راى را کسب کردند. دولت ايالات متحده آمريکا در ماه ژوئن ١٩١٩ حق راى زنان را تصويب کرد و بدنبال آن حق راى زنان در ايالتهاى مختلف تصويب شد. زنان زير سى سال نيز پس از تصويب قانون "حق راى برابر" در ١٩٢٩ در انگلستان به حق راى دست يافتند. در فرانسه، ايتاليا، سويس، و بلغارستان زنان تا پس از جنگ دوم جهانى حق راى نداشتند. دولتهاى ديگر حق راى را آنقدر محدود کردند که تعداد زنانى که عملا ميتوانستند راى بدهند بسيار معدود بود. از جمله دولت مجارستان در ١٩٢٥ به زنان بالاتر از ٣٠ سال، يا داراى سه فرزند، يا داراى ديپلم متوسطه حق راى داد. بلژيک و پرتقال هم قوانين محدود کننده اى داشتند. در بلژيک حق راى ابتدا فقط به بيوه هاى کشته شدگان جنگ و زنانى که طى جنگ توسط آلمان نازى دستگير شده بودند، داده شد. در فرانسه زنان بالاخره در سال ١٩٤٤ صاحب حق راى شدند و قانون ناپلئونى مبنى بر تابع بودن حقوق زنان به حقوق و اختيارات شوهرانشان بتدريج لغو گرديد. با سر کار آمدن دولتهاى محافظه کار يا فاشيست اوضاع بدتر ميشد. در آلمان زنان از ١٩١٩ تا ١٩٣٣ راى دادند، در لهستان از ١٩٢١ تا ١٩٣٢، در يونان از ١٩٢٩ تا ١٩٣٦ و در اسپانيا از ١٩٣١ تا ١٩٣٩. اين وقفه ناشى از عروج نازيسم در اروپا بود.
متحول شدن تصوير زن در جامعه مبارزه زنان براى کسب حق راى و ساير حقوق قانونى، تصوير از زن در جامعه و مناسبات اجتماعى موجود را متحول کرد. "زن نوين" در اين دهه ها زن آزادانديش و از نظر اقتصادى مستقل و صاحب تحصيلات ترسيم ميشد. اين با تصوير سنتى تاکنونى از زن در آن زمان مغاير بود. از اين رو گرايشات سنتگرا و مخالف اين تحولات، چنين زنى را بعنوان موجودى بيمار که "زنانگى"اش را از دست داده و بطرز مضحک و مذبوحانه اى ميکوشد مانند ميمون از مردان تقليد کند، تصوير ميکردند. زنان فعال در جنبش حق راى را با پوسترها و کاريکاتورها مورد تمسخر قرار ميدادند و مى گفتند فاقد خصايل زنانه هستند. آنها را به شکل هيولاها، بسيار بى قواره با سرهاى بزرگ و تنه هاى کوچک يا برعکس، فوق العاده چاق يا بسيار لاغر، با دندانهاى بزرگ و چشمهاى بسيار کوچک، دهانهاى در حال جيغ کشيدن و صورتهاى معوج تصوير مى کردند. اين تمسخر فيزيکى زنان، هراس و وحشت مدافعين و حافظين سنت و نظم موجود را از استقلال و فعاليت و اراده زنان نشان ميداد.
زنانى که در کمپينهاى کسب حق راى در سراسر اروپا و آمريکا و کشورهاى غير غربى شرکت کردند ياد گرفتند بيم و هراس و بى اطمينانى را کنار گذاشته و وارد عمل شوند. سوزان ب. آنتونى از سازماندهندگان جنبش زنان در آمريکا در ١٨٦٠ گفت: "سخنرانى کردن براى من مانند شهادت دردناک است". اين تجربه يکسان بسيارى از زنانى بود که در اين جنبش شروع به فعاليت کرده بودند و از کودکى ياد گرفته بودند که آرام و سربزير رفتار کنند و اکنون سافرجتز بودند و شيشه ساختمانهاى پارلمان و نهادهاى دولتى را مى شکستند، دستگير ميشدند، به زندان ميرفتند و اعتصاب غذا ميکردند. در ١٨٦٩ اولين جلسه سخنرانى علنى درباره حق راى زنان، فقط دو سخنران شرکت داشتند و جسارت آنها چنان بود که در مجلس عوام انگليس بخاطر رفتار غير زنانه شان مورد سرزنش و شماتت قرار گرفتند. زنان در سطوح مختلفى وارد زندگى اجتماعى در عرصه هاى مختلفى شدند. در اشتغال و در کلوبها و تجمعات و اتحاديهها که حضور آنان در سطح جامعه را وسيعتر ميکرد، نسلى از زنانى تربيت شدند که تجارب فراوانى در زمينه سازماندهى، بحث و جدل سياسى، بهراهانداختن کمپين هاى مختلف و سخنرانىهاى علنى کسب کردند.
حق راى زنان و احزاب سياسى جنبش حق راى زنان جنبش توده اى زنان از همه طبقات و آرا و عقايد سياسى در نيمه دوم قرن نوزدهم بود. جنبش حق راى زنان با شعار "راى براى زنان"، براى گرايشات اجتماعى مختلف معانى متفاوتى داشت. براى برخى مانند جريانات ليبرال رسيدن به حق راى، آخر خط و هدف اصلى بود. براى سوسياليست ها و احزاب چپ و راديکال، بخشى از يک هدف و آرمان وسيعتر براى تغيير بنيادى وضعيت موجود و دگرگونى اساسى در موقعيت زنان بود.
در جنبش ليبراليسم حق راى يا برابرى حقوقى بلافاصله و در همان جنبش حق راى، خصلت نابرابر خود را در مورد مردان کارگر، يا مردانى که فاقد موقعيت ممتاز اجتماعى و سياه پوستان و زنان کارگر نشان ميداد. اين خصوصيت طبقاتى جنبش ليبرالى بويژه در آمريکا برجسته بود. کارى چاپمن کات از رهبران جنبش حق راى در آمريکا از دولت درخواست ميکرد که: "راى را از مردان فقير و "بى سرو پا" بگيريد و به زنان بدهيد". اين تمايل و خواست قبلا هم در افکار و نوشته هاى جان استوارت ميل منعکس شده بود. او از اينکه حق راى در دست اکثريت نادان و جاهل قرار بگيرد، نگران بود. جان استوارت ميل و اليزابت کيدى استنتون معتقد بودند که حق راى بايد به کسانى که صاحب تحصيلات هستند، داده شود. تا سالهاى آخر قرن نوزدهم نخبه گرايى و اليتيسم بورژوايى در رهبرى جنبش حق راى بشدت تقويت شد. احزاب ليبرال معتقد بودند که با کسب حق راى، مردم به ابزارى دست مييابند که با آن ميتوانند خودشان آزادى خود را بدست بياورند. احزاب محافظه کار هيچ علاقه اى به حق راى و ساير حقوق زنان نداشتند و سنت و جنبش آنها جايى براى زنان در زندگى سياسى نميديد. احزاب چپ، راديکال و سوسياليست متحدين جدى زنان در امر کسب حق راى و شرکت در حيات سياسى جامعه و ساير حقوق اقتصادى و اجتماعى زنان بودند.
طى چند دهه عمر جنبش حق راى، بسيارى از زنان (و مردان) فعال و درگير در جنبش حق راى اين توهم را داشتند که راى به تنهايى براى حل مشکلات ديرينه زنان و رفع موقعيت فرودست آنها کافى است و براى رهايى زنان به چيز ديگرى جز راى نيازى نيست. گوئى قرار بود حق راى دنيا را زير و رو کند. اين اميدها ماديت نيافت. علاوه براين زنان پس از کسب حق راى در انتخاباتهاى سياسى نه بصورت بلوکهاى جداگانه و مستقل از مردان، بلکه به احزاب سياسى و برنامه هايشان راى دادند.
حق راى سياسى در واقعيت، معناى چندانى در زندگى اکثريت مردم و بويژه زنان نداشت. در غالب موارد زنان فعال در جنبش حق راى پس از کسب اين حق به سوسياليستها و احزاب کارگرى پيوستند. برخى نيز به احزاب محافظه کار پيوستند. ويرجينيا ولف رمان نويس معروف و مدافع سرشناس حقوق زنان (١٩٤١ - ١٨٨٢) در مقاله اش به نام "اطاقى از آن خود" نوشت: "اگر زن قرار است با مرد برابر شود، به درآمدى حدود ٥٠٠ پوند در سال و اطاقى متعلق به خودش احتياج دارد". خبر ارث رسيدن به او از سوى يکى از بستگانش و خبر تصويب حق راى زنان همزمان به وى رسيد. ويرجينيا ولف گفت: "از اين دو يعنى پول و حق راى، پول بى نهايت مهمتر بود". ويرجينيا ولف از آن پس در جنبش کارگرى و سوسياليستى فعال شد. سيلويا و آدلا پانکرست و بسيارى از زنان فعال در جنبش حق راى زنان پس از کسب حق راى، به مبارزه هزاران هزار زنى پيوستند که معتقد بودند سوسياليسم بهترين اميد براى زنان و مناسب ترين بستر براى تامين خواستهاى آنهاست.
منابع:
Feminist Political Theory, Valerie Brayson. Macmillan Press, London, 1992.
A Century of Women, Sheila Rowbotham. Penguin Books, London, 1997. Bonnie S. Andersson and Judith P. Zinsser. A History of Their Own .vol 2.( New York: Penguin Books, 1990)